تبليغاتX
بلاهت ِمجســم

بلاهت ِمجســم

اگراین‌داغ‌جگرسوزکه‌برجان‌من‌است/برکوه‌نهی‌سنگ‌به‌آوازآید

عجب روزایی بود(و هس) معلمای عزیزمونم که هرچی مطلب و خاطره و مثال از جنون و مجنون داشتن گذاشتن تو این دو سه هفته تعریفیدن و بچه هام تا تونسن خندیدن  بعدم اینکه فک میکنم حق مسلممه تو این همه مساله دیگه حرص درسو-لااقل توی این ترم- نخورم معدل هرچی شد  شد حالم از این موجوداتی ک بخوام واسه جزوه منتشونو بکشم به هم میخوره هرچیم ناقص باشه چیزای خودم به همونا قناعت میکنم اصن اجباری اونقدی ک ازش میترسیدم بدنیس شاید خیلیم خوب مخصوصا اگه اونطوری ک پسرسربازه میگف همش صب تا ظهر و همینجا باشه دوسالمم پرمیشه تازه حالا یا قبلش زبونم لال ارشدی‌چیزی قبول میشیم یا نمیشیم و بعد اون دوسال میریم سر یه کاری وام و بقیشم مال خودتون نمایشگا کتابم ک امسالم قسمتمون نشد بخاطر الطاف الهی که هیشوخ بناندارن مارو ترک کنن اصن تو نه ببخشید شما که اینقد دردومرض ببخشید الطاف خفیه به ما مرحمت میکنی یه مرض سربازی معاف‌کنم عطا کن قربونت

ای گندبزنن به این زندگی اَه اَه البته میدونیم ک خداروشکر

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:35 توسط اغلیسون|

اگه دیگه حرف نمیزنم نه اینکه حرفدونم(غردونی‌م) ته کشیده باشه نه. اول نامحرم زیاد شده بود بعدم دیگه خواننده‌ای نموند و دل و دماغی.البته راستش زیر بار یک عالم نظر جواب داده نشده هم موندم که از اواسط بهار ۹۰ تاحالا متاسفانه هی انداختم عقب و واسه همین خیلیاشو تایید نکردم امیدوارم بی‌ادبی(و احترامی)محسوبش نکنن. ابن روزام یاهو فیلتره و.../حال وبلاگ جدید زدنم ندارم.پس اول نظرارو دستی بشون میکشم و آهنگو ورمیدارم  بعد لینکامو ازحالت تبادلی درمیارم وهرکی‌میخونم و خوشم میادو... بعدم اگه وقتی موند باشه واسه درس D:

البت همچنان مثل قبل مینویسم؛شاید حتی ضایع‌تر.چون: من نه ی دانشجوی عاشق رشتمم که توی وبلاگم پی‌گیر علمی باشم نه ی دختر نوجوونیم که بخوام با حرارت از ریز اتفاقای روزمرم بنویسم نه ی استعداد ادبیم که نوشته هامو اینجا بذارم نه مجذوب ی شخصیت یا تیمم که واسه اون بنویسم  نه... من فقط میخام بی‌همزبونیم رو پرکنم یا شاید عقده هامو خالی کنم یا ی همچین چیزی. حتی به قیمت اینکه هیچ بازدیدی نداشته باشم.

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:13 توسط اغلیسون| |

خستم خدایا اگه واقن هستی پاهاتو درازکن سرمو بذارم رو پاهات

***

اول دبستان مامان عصبانی شد دفترمشقمو پاره کرد گریم گرفت با چسب نواری چسبوندمش معلممون دعوام کرد حالا دفترزندگیمو پاره کردن چجوری بچسبونمش دعوام نکنن

***

کاش بدبختیا و وصیتامو روی دستمال سرفه میکردم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 20:20 توسط اغلیسون| |

احساس خفگی می‌کردم: انگار طریقین بینی‌ام هوا را عبور نمی‌داد. افشانه‌اش را زده بودم اما فایده‌ای نداشت. انگار از دنیا خارجم؛ نه مثالم نه سایه، نه درونم نه بیرون، از تمثیل خارج شدم ... شاید هم یکی از زندانی‌ها هستم که زنجیر پاره کرده اما تا خارج شده فهمیده به جز نور زیاد، اینجا مولدالحموضه هم خالص است و مسمویت‌زا و آریستوکلس تنومند این را عمدا به ما نگفته یا اصلا نمی‌دانسته. شاید هم گفته ولی نسخه‌بردار اولی از اجداد همان کاتبی بوده که مدح ابوبکر و عمر را چپانده داخل شاهنامه و شاید بعدا در یکی از جنگ‌ها اسیر سپاه ایران و از یونان به خراسان منتقل شده و از کیمیا متنفر بوده یا اصلا اطلاعی نداشته و به نظرش بی‌معنی آمده و حذفش کرده است.

به‌هرحال هوس کردم روی بام بخوابم، حیاط که در اختیار نیست. در این صورت هر چه در خواب فریاد کنم و حرف بزنم، مادر نمی‌فهمد و فردا از اعصاب خوردی‌ام ابراز نگرانی نمی‌کند و شربت عرق بهارنارنج و گلاب و نظایرش را به نافم نمی‌بندد و مصرّ بر دکتر رفتن نمی‌شود... ولی بی‌پشه بند که نمی‌شود! تازه پشت‌بام کثیف است؛ پر از مارمولک نیز. آسمان هم نیمه ابریست؛ ستاره و ماه هم اگر پیدا شوند سایه‌دارند و باید حرص بخورم که چطور طی چند ماه چشمانم یک‌نمره ضعیف شد. شاید گربه‌ای هم کنارم خاک جمع کرد و پشکل هم و من غلتیدم رویش!... نه موهایم نه،کوتاهند... اصلا اسم چیز گربه پشکل است؟! عمید نوشته اسب و بز وفلان؛ سبک برشماری‌اش انحصاری می‌نماید نه احصائی. چلغوز هم که مال پرنده‌هاست... اه! نمی‌دانستم به کوتاه‌قد هم این را می‌گویند؛ نکند فردا کسی به من بگوید چلغوز؟


کلافه‌ام. تصمیم می‌گیرم به همه پیامک... نه!تک بزنم. و هرکس تا صبح جواب نداد حذفش کنم... نه!ادامه اسمش می‌نویسم: «نه اس نه زنگ» لازمم شد شاید. اما بی‌خیال می‌شوم چون یادم می‌افتد چاره‌ای نیست، من یک ازیادرفته‌‌ام، درواقع اصلا به یاد نبوده‌ام از آغاز. آخ! شاید قبضم بالا زده باشد، باید به موقع میان‌دوره پرداخت کنم که مثل بار پیش هزاروپانصد نیاید تا نتواند “بابا” یک نیشخند تلخ تصنعی موبه‌تن‌سیخ‌کن بزند و بگوید: «ا! باریکلّا چه کم شده» و منتظر توضیح زل بزند و من به‌زور بخواهم بحث را عوض کنم و مطلبی پیدا کنم که به مادر یادآور شوم تا زهرخند پیروزمندانه متعفن خواهرانه نصیبم نشود.

احساس شرمساری و عذاب وجدان دارم. سالهای قبل هم این شب‌ها را احیاء نمی‌داشتیم اما همیشه این شرم جانکاه بوده. از بچگی برایم سؤال شد که چرا همه عاشورا گریه می‌کنند؟ شب قدر؟ عزاها؟ و... یعنی من ذاتا از اکثریت بی‌احساس‌ترم؟ یا کثیف‌تر؟ کدرتر؟ همه محب پیشوایانشان هستند جز من؟ یعنی بی‌دینی یا بغض آنها موروثی است؟ همونطوری که دیمیتری شهوت پدرش را به ارث برد. پس نهایتا دلیلی بر شب‌زنده‌داری یا عزاداری من وجود ندارد!

به من چه که اگر جبرئیل عقل اول و جزو ملائکه باشد پس روح اعظم کیست که تنزل می‌یابد یا قدر ۲۴ ساعت است یا نه؟ از کجا معلوم مقدرات ربطی به آن شب داشته باشد؛ یعنی مسلمانان سومالی پارسال تماما یا اکثرا خوابیده بودند؟ یعنی چون امم دیگه -مثلا قاطبه فرنگیان- ازین شب محرومند، بدون آن اوضاع وفق مرادشان است؟ باید حداقل امشب خودم را قانع کنم... “مگه ننوشته یا ۲۱ یا ۲۳ و چه آسونه ۲ شب برای آنچه می‌خوایم؟! ... ولی همونم گفته ۱۹تقدیر، ۲۱ تحکیم، ۲۳امضا ... پس چرا باباش دهه آخرو بیدار میموند؟... اصن به من چه؟ هر شب باشه من‌که خوابم ”

ظاهرا مشکل حل شد ولی هنوز هم احساس خفگی می‌کردم...

بامدادنوزدهم‌‌رمضان‌المبارک۱۴۳۲


کارت‌بکشید
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 18:0 توسط اغلیسون|

in faqat 1 shokhi-e- ahmaqane mahsoob kon

زمزمه‌دخترک

من که دختری نوجوانم* دیروز دخترعاقلی‌شدم زیرا ‌وارد هفده سالگی شدم. حالا دیگر مثل سالخوردگان بدخو و خردمندم. فقط موهایم به قدر آنان سفید نیست!

دیروز ناگهان فکری به سرم زد... فکری؟ ... نه: اشتباه کردم، احساسی بود؛ چون زنان نمی‌توانند فکرکنند!

خیلی کم پیش می‌آید که زنی سراغ فکر کردن برود، تازه هرگاه هم فکرکند، فکر او بیش از فکر سوسکی که از فاضلاب می‌پرد و نهایتا زیر دمپایی له می‌شود، ارزش ندارد. (تصدیق می‌کنید شاید زبان نامناسب همین متن هم ناشی از همین مسئله باشد)

با تمام این اوصاف، من هم اکنون چند خرحمال دارم که وظیفه عمومی، روزمره و اصلیشان، همواره پرنگه داشتن شارژ خطوطم است و این جز وظایف متفاوت فردی و متناسب آنهاست و گردش و... . در تداول عامه به آنها می‌گویند «دوس‌پسر» ولی من برای قاطی نکردن، همه را «عزیزم» می‌خوانم و شگفت اینکه همین کلمه، اثر جادویی دارد و برمدیریتشان بسیار کمک می‌کند!

بااینکه برادرم بو برده ولی بطور مسالمت‌آمیزی باهم زندگی می‌کنیم چون منافعمان درگرو هم است؛ گذشته ازین مادرم و به تبع آن پدرم خودشان باخبرند

من خدا را خیلی دوست دارم. برای همین، مسخره‌ام نکنید، دیروز با رژ صورتی‌ام که بسیار دوستش دارم روی آینه اتاقم نوشتمخدایا مرسی که همیشه مراقبمیو فراموشم نمی‌کنی»که جلو چشمم باشد

راستی‌بقول‌نیچه:... شاید دختران زیباتر باشند، اما پسران یقینا . . . جالب‌ترند!

شماره‌دادن‌ازرسوم ملی‌وباستانی‌

-----------

*گفته من ۱ دخترم، نه همشون! عقاید مطرح شده هم مال خودشه و براساس احترام به آزادی بیان منعکس شده! اگرم گیر بدید هیچ دختری همچی نظری نداره(فکرکردن) نگشته حاضرم نشونتون بدمشون :) بعدشم به‌من چه؟ این دختره طبقه پایین، ۶ سالشه هم جیغ‌جیغ هی می‌کنه اعصابمونو میریزه به هم منم که نمیتونم با سیخ داغ و کابل و... بزنمش(حالا گذشته از اینکه چجوری تنها به دام بندازمش+ مجازاتم، نمیدونم باید سیخ رو روش نگه داشت تا جلزولز کنه یا تندتند باید زد{کدومش بیشتر حال میده؟}، یااینکه بااون سیخ پهنا یا باریکا؟ از همه مهم‌تر و مسئله اساسی اینکه چطوری سیخ رو داغ کنم که سیاه نشه تا مامان دعوام نکنه؟! ) مجبور شدم اینو بنویسم. بهرحال ۱شوخی بی‌مزه بود

+(حال‌مونو اگه بپرسید،که‌نمی‌پرسید:)۱چیزم بگم دل مخالفهای‌متن خنک شه! انگوشتام خئلی درد میکنن از استخون :( دکترم جرئت ندارم برم یوخ واقن ام‌اسی چیزی باشه ناکام بشیم!دوماهی میشه میترسم داشته باشم! بهرحال ناحیه دست رو با کهنه و سیر التیام‌بخشی میکنیم تا ببینیم خداچی‌میخاد

++اخیرادرپی‌عواملی انقلاب‌روحی‌فکری درم شدت یافته که درد اجازه بازگویی نمیده!(کسیم نمیخونه!)خواستم بگم متن مال اون هفته و قبل اینهاست!

+++افطاری رفتیم پیش استاندار!کانال۵م نشونم داد!البته در حالت زننده‌ای! پوریا در گوشم حرف میزد من میخندیدم.. کلا در قیاس با رئیس‌جمهور محبوب آدم حسابی‌تر بود

++++گاجم خرحمالی بود نرفتیم پشتیبان شیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 23:0 توسط اغلیسون| |

.
کارت‌بکشید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 22:59 توسط اغلیسون| |

هرسال این روزها روزهای تأسف‌بار و پریاس برامه؛ خیلی سخت؛ چه پارسال برای خودم چه سالهای دیگه...


کارت‌بکشید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 22:58 توسط اغلیسون| |

بامدادامروز پس از یک همایش مضحک و سنگین بخانه بازگشتم! البته قرار بود دیروز ساعت ۱۶ سوار قطار تهران مشهد شویم و به ضیافت اندیشه برویم که من با سنجش شرایط از خیر این سفر و زیارت۱۲ روزه گذشتم؛ امیدوارم بخاطر ثبت نام و بلیتی که برایم خریدند و سایر پیش‌بینی‌های بنیاد، مغضوب یا مغفول واقع شم!

...

کارت‌بکشید
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 21:32 توسط اغلیسون| |

Design By : nightSelect.com